LOGO - SHARIFNEJHAD WEB SITE
AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS
 

منوي اصلي

آب و هوا

 

اوقات شرعي


 

خبرنامه






   
نگرشي تئوريك بر تعارضات قومي در منطقه قفقاز چاپ ارسال به دوست
شماره : DR.J.SH-138523   
31 تیر 1388 ساعت 15:16

پروژه مدرنيته با همه فراز و نشيبهايش، در نهايت صورت بندي خود را بر جهان غرب حاكم ساخت. مدرنيته در عرصه سياسي با مفهوم دولت ملي و حقوق شهروندي پيوندي ناگستني داشته و به عبارت ديگر معيار تحليل سياسي در دوران مدرن دولت- ملت بوده است. انديشمندان سياسي دولت مدرن را معمولاً متشكل از چهار عنصر مي‌دانند كه عبارت است از: حاكميت، سرزمين، حكومت و ملت (جمعيت).

 

ملت در غرب حاصل فرآيندي طولاني است، فرآيندي كه با ايجاد شهرهاي نيمه مستقل در پايان قرون وسطي آغاز مي‌شود و با فروپاشي ساختارهاي فئودالي به دست پادشاهي مطلقه و حمايت بورژوازي نوظهور ادامه مي‌يابد. در مرحله بعدي با قوت گرفتن اين طبقه جديد، اندك اندك، ساخت‌هاي گوناگون از كنترل دولت خارج و فرآيند دموكراتيزاسيون، به شكل تدريجي يا انقلابي آغاز مي‌گردد. 1 در حكومت هاي مدرن خواه دموكراتيك،‌ خواه اتوكراتيك،‌ سخن از ملت است؛ حقوق ملت، آزادي ملت،‌ اراده ملت و... اما ملت چيست؟

 

در علوم مرتبط با سياست به شيوه‌اي سنتي از دو ديدگاه در خصوص ملت سخن به ميان مي‌آيد: مفهوم آلماني ملت، كه بر نژاد و خون و تبار مشترك تكيه مي‌كند و ديدگاه فرانسوي ملت كه بر عناصر معنوي و فرهنگي و تجارب مشترك گذشته تاكيد مي‌ورزد. ارنست گلنر از صاحب‌نظران مسايل ناسيوناليسم و نظريه‌هاي ملت، فراموشي جمعي را از عوامل مهم تشكيل ملت مي‌داند،‌ زيرا در ملت آن چه وجود دارد، گمنامي است، فرد عنوان شهروند را كسب مي‌كند و عناوين و القاب پيشين (كه تبار قومي مهاجمان و فاتحان و ... نيز شامل آن است) به كناري مي‌نهند.

 

بدين ترتيب فرآيند ملت‌سازي در غرب فرآيندي طولاني است كه در آن افراد از منشأهاي مختلف در هم مي‌جوشند و هويت واحدي را به وجود مي‌آورند، كه خود نسبت به آن هويت آگاهي داشته و البته اينكه اين فرآيند امري طراحي شده و از قبل هدايت شده نبوده بلكه طي جرياني تقريبا غيرآگاهانه و با رشد سرمايه‌داري به وجود آمده است.

 

در هر حال، انقلاب صنعتي و پيشرفت تكنولوژيك در غرب و رقابت‌هاي سياسي در عرصه‌هاي بين‌الملل موجب شد كه تقريبا همه جاي جهان به تصرف يا كنترل و نفوذ قدرتهاي غربي درآيد. خواه دليل اين هجوم و لشكركشي (امپرياليسم) منافع مادي بود يا صرفا كسب پرستيژ، كشورها و ممالك جهان سوم فعلي (تقريبا شرق آن زمان)،‌ كه در «تعطيلات تاريخي» به سر مي‌بردند. سايه سنگين فاتحاني قدرتمند را احساس كردند. اين مهاجمان،‌ البته در ساختارهاي اقتصادي، اجتماعي، سياسي و فرهنگي اقوام مغلوب رخنه افكندند، اما آشنايي بوميان با آنان، غيرهويت سازي پديد آورد و موجب خودآگاهي مردمان تحت استعمار شد. ادوارد سعيد معتقد است كه همه جوامع هويت خويش را از طريق قرار گرفتن در كنار ديگري، يعني غير، خواه بيگانه باشد يا دشمن، كسب مي‌كنند و غرب با استفاده از شرق‌شناسي توانست شرق را همچون «غيرمتمدني» خاموش در كنار خود ترسيم كند. 2

 

كسب خودآگاهي در ميان ساكنان شرق زمين تأثير و نتيجه‌اي پارادكسيكال داشت، از يك سو روشنفكران جهان سومي كه در نبرد فرهنگي با غرب، ضربات شديدي متحمل شده بودند، كوشيدند تا از سلاح ايدئولوژيك دشمن يعني ناسيوناليسم بهره گيرند و از سوئي ديگر با همين سلاح به جنگ غرب بروند تا استقلال كسب كنند. اين امر گفتماني را پديد آورد كه به شرق‌شناسي وارونه، يعني غرب‌شناسي، انجاميد. اين گفتمان كه روشنفكران و نخبگان جهان سومي در مقابل وسوسه آن دوام چنداني نداشتند،‌ مدعي بود كه هويتي «حقيقي» و «اصيل» دارد كه بايد احياء، تقويت و تداوم يابد.

 

اين نگرش حركت غرب را به زير سوال برده و با ابزارهاي غرب و با همان شيوه‌هاي شرق‌شناسي، يعني غيرت‌سازي، به نفي و طرد غرب مي‌پرداخت. اين نگرش را ناتيويسم مي‌نامند. 3 بر اين اساس، در ديدگاه روشنفكران، آنان صاحب گذشته‌اي پرافتخار و سرشار از قدرت و قوت بوده‌اند و اين در حالي بود كه گذشته پرافتخار بايد احيا مي‌شد. سوال اصلي اينجاست كه اين گذشته درخشان متعلق به كيست؟ روشنفكران پاسخ مي‌دادند متعلق به ملت‌ها است. اما به ظاهر در شرق، ملت شكل نگرفته بود (به جز در مناطقي مانند مصر، بين‌النهرين، ايران و چين)، زيرا هنوز در آن مناطق (شرق‌زمين) مرزهاي مستقر و هويت جمعي واحد وجود نداشت، آن چه بود مستعمره بود كه بين امپراتوريها و قدرت‌هاي غالب دست به دست مي‌شد و حيات سياسي آنها براي پادشاهان و امپراطورها اهميتي نداشت.

 

يكي از نويسندگاني كه در سالهاي اخير در رابطه با مسئله قوميت قلم‌فرسائي مي‌كند ماركو مارتينيلو مي‌باشد كه در سال 1995 كتاب «قوميت در علوم اجتماعي» را به رشته تحرير درآورده و واژه قوميت را در غالب تقسيم‌بندي قوميتي در علوم اجتماعي مطرح كرده است. آقاي مارتينيلو هدف كتاب خود را معرفي مكاتب مهمي مي‌داند كه هر يك با توجه به ديدگاهي كه در مورد «قوميت» اختيار كرده اند مباحث خاصي را در اين زمينه دامن زده و آموزه‌هاي ويژه‌اي به همراه داشته‌ا‌ند. مارتينيلو يادآور ميشود كه مفاهيم و مقولاتي همچون طبقات اجتماعي يا ملي‌گرايي از ميان مفاهيم قديمي‌تر در علوم اجتماعي و مقولاتي همچون هويت و جنسيت از ميان مفاهيم جديدتر، پس از گذراندن دوران كم و بيش كوتاهي كه در آن به منزله تحولات تعيين كننده در فهم رفتارجمعي به كار گرفته شدند به جايگاهي متعادل در توصيف و توضيح پديده‌هاي اجتماعي، دست يافتند و هم‌اكنون در كنار و همراه مفاهيم ديگري چون «شهرنشيني»، «كالايي شدن روابط»، «اعتقادات» و غيره به روشنگري مي‌پردازند. حال آن كه «قوميت» چنين نيست. به عبارت ديگر امروز مكاتبي كه به عنوان مثال تعلق به يك طبقه اجتماعي يا برخورداري از يك جسنيت را به عنوان يگانه عنصر توضيحي در رفتار فردي و يا جمعي در نظر بگيرند، بسيار نادرند. حال آنكه تعلق به يك «قوم» خاص هنوز به يك چنين منزلت متعادلي در متون علوم اجتماعي نرسيده است.

 

نويسنده ادله‌اي براي اين موضوع ارائه مي‌دهد كه توجه به آنها كم اهميت‌تر از معرفي مكاتب مهم مطالعه قوميت نيست. يكي از دلايل اين امر به نظر نويسنده ناتواني يا به معناي دقيق‌تر دور بودن دغدغه‌هاي فكري قوم‌شناسي سنتي از درك توان مخرب و فجيع مفهوم «قوميت» بود، به آن گونه كه در اوايل قرن بيستم رخ نمود.

 

قوم‌شناسي سنتي كه حدود دو قرن سرگرم شناسايي جزيي‌ترين ويژگي‌هاي اقوام مختلف در سراسر جهان بوده و همراه و همسوي جريان استعماري به بررسي ظرايف زندگي روزمره اقوام مي‌پرداخت. با فروپاشي امپراطوري‌ها در آغاز قرن بيستم اوج‌گيري جريانات و مطالبات قومي، قوم‌شناسي سنتي بناگاه خود را فاقد هرگونه ثمربخشي در سطح سياسي يافت. اين تحيّر با پديده امحاء قومي كه آن هم همزاد قرن بيستم بود ادامه يافت. در نيمه اول قرن بيستم توجه به موضوع قوميت و در اروپا از يك سو مترادف با مطالعات نژادي بود كه خوراك نظري فاشيسم را تدارك ديد و از سوي ديگر با مطالبات اقوام كه زمينه دست‌اندازي بلشويسم را بر بخش بزرگي از جهان فراهم آورد، همراه بوده است.

 

به اين ترتيب مطالعه اقوام عليرغم پيشينه ديرينه‌اش در علوم انساني و اجتماعي، گويي تازه در اواخر دهه 1950 ميلادي موجوديت يافت. آن هم با كوله‌بار سنگيني از ناتواني و تحير در رابطه با اين موضوع.

 

دليل ديگري كه مارتينيلو براي ناپختگي مطالعات قوميت ارائه مي‌دهد به بينش نظري حاكم بر جامعه‌شناسي برمي‌گردد. ارتباط مطالعات قوميت‌ها با مطالعات جوامع مدرن، خشونتي كه گويي همواره بخشي از مسائل قومي تشكيل مي‌دهد و دست‌آخر سوءاستفاده‌هاي سياسي كشورها از اين دست مسائل براي دخالت در امور يكديگر از جمله دلايل ديگري هستند كه براي ناپختگي مفهوم قوميت در مقايسه با مفاهيم جاافتاده‌تري همچون، طبقه، جنسيت، هويت، اعتقادات و باورها و غيره يادآور مي‌شود.

 

 

■ تقسيم‌بندي مكاتب قوم‌شناسي

 

ماركو مارتينيلو مكاتب قوم‌شناسي را به دو گروه اصليِ طبيعت‌گرا و جامعه‌گرا تقسيم مي‌كند. او بر اين نظر است كه اگرچه طبيعت‌گرايي در واقع جايي در مكاتب جامعه‌شناسي ندارد، زيرا ارجاع پديده‌هاي اجتماعي به «طبيعت» عملا معنايي جز اين ندارد كه بپذيريم «جامعه» نقشي در تعين آنها ندارد. اما از آنجا كه گفتارهاي طبيعت‌گرايانه درباره قوميت ساير نظريه‌ها را در اين زمينه به چالش مي‌طلبند. بررسي آنها زنجيره استدلالي‌شان و مدعاهاي‌شان الزامي مي باشد.

 

الف: نظريه‌هاي طبيعت‌گرا

 

مارتينيلو در بررسي اين دست مكاتب، دو گروه را از يكديگر جدا مي‌كند. گروه اول شامل آن دسته از جامعه‌شناساني مي‌شود كه تلاش مي كند مفهوم «قوميت» و «نژاد» را به گونه‌اي در نظريه‌هاي جامعه‌شناسان ادغام كنند (مانند ادوارد شيلز و كليفورد دگيرتز). اين تلاش اولين عكس‌العملي بود كه در مقابل قدرتي كه اين دو مفهوم (قوميت و نژاد) در زمينه بسيج‌ سياسي در چارچوب نازيسم از خود نشان دادند. بنيانگذاران جامعه‌شناسي مدرن مانند ماكس وبر، قوميت و نژاد را مفاهيمي متعلق به جوامع ماقبل مدرن مي‌دانستند كه اهميت روبه نزولي در جوامع مدرن دارند. برآمدن نازيسم بر اين تصور خط بطلان كشيد و جامعه‌شناسان را به تفكر در اين زمينه‌ها وادار كرد. گيرتز و شيلز هر دو به نوعي اين مفاهيم را در زمره مفاهيم «اولي» (primordial) قرار دادند كه در واقع در زمره عوامل شناسايي‌ همزاد با افراد به شمار مي‌رود. افراد با قوميت‌شان به دنيا مي‌آيند. هر چند اين دو مكتب به نتايج نژادپرستانه ساير مكاتب طبيعت‌گرا كه همگي به نوعي بر شباهت‌هاي زيست‌شناسانه متكي هستند، منجر نمي‌شوند. اما كمترين ضعف آنها همانطور كه بيش از اين يادآور شديم آن است كه در واقع خارج از «جامعه‌شناسي» قرار دارند. زيرا هر دو بر عاملي تاكيد مي‌كنند كه ربطي به تاثير زندگي اجتماعي بر فرد ندارد.

 

ب: نظريه‌هاي جامعه‌گرا (اجتماعي)

 

ايستا نبودن، انعطاف‌پذير بودن، تاريخي بودن، وابسته بودن به جريانهاي خرد و كلان اجتماعي، تعلق به فرهنگ سياسي و غيره عواملي هستند كه اولويت دادن به آنها مكاتب مختلف جامعه‌گرا را در ارتباط با مفهوم قوميت را به يكديگر شبيه ساخته و يا از يكديگر جدا مي كند و در نتيجه مي‌تواند به عنوان معياري اين مكاتب را از يكديگر مشخص كرد. گروه اول آن مكاتبي هستند كه ارجاع به قوميت را انتخابي عقلاني از سوي يك جمع مي دانند، انتخابي كه اين جمع‌ها يا جماعت‌ها از آن براي رسيدن به اهداف معين و مشخصي استفاده مي‌كنند. گروه دوم مكاتبي هستند كه ارجاع جماعت‌ها به قوميت را نه ارجاعي ابزاري براي رسيدن به هدف ديگري بلكه ارجاع به خود مفهوم و هر آنچه از آن مستفاد مي شود، مي‌دانند.

 

نوع ديگر تقسيم‌بندي مكاتب جامعه‌گرا بر اساس دوره تاريخي‌اي است كه آنها براي بررسي پديده قوميت در نظر مي‌گيرند. در اين تقسيم‌بندي آن مكاتبي كه وضع حال را مهم مي‌دانند از مكاتبي كه به دوره‌هاي ميان مدت و بلندمدت تاريخي نظر دارند، جدا مي‌شوند. مارتينيلو همچنين از امكان تقسيم‌بندي اين مكاتب بر اين مبنا كه فردگرا يا جمع‌گرا و يا ساختارگرا باشند نيز صحبت مي‌كند. هر چند او مي پذيرد كه همه اين تقسيم‌بندي‌ها آموزه‌هاي مهمي را در اختيار مي‌گذارند.

 

اما او بر اين نظر است كه مناسب‌ترين تقسيم‌بندي، تفكيك مكاتب به جوهر باوران (substantialistes) و غيرجوهر باوران (non-substantialistes) مي باشد. گروه اول كه از قدمت بيشتري برخوردارند. قوميت را امري جوهري مي‌دانند كه، فرهنگ محتواي اصلي آن است. براي اينان قوميت آن جوهره‌اي است كه مي‌توان از طريق آن مجموعه‌هاي انساني را شناسايي كرد. وجود چنين جوهري توضيح‌ دهنده وجود و تداوم وجود مجموعه‌هاي انساني است كه خود را جدا از ساير مجموعه‌ها مي‌دانند. اين مكاتب كه عمدتاً در آمريكا رشد كردند. با اين هدف وارد بحث قوميت شدند كه بتوانند تداوم وجود يا انحلال مجموعه‌هاي انساني را در اين كشور توضيح دهند. به اين ترتيب جامعه آمريكا را برخي از آنها «ديگ همه‌جوش» و برخي ديگر «موزائيك اقوام»، يا«قاليچه اقوام» توصيف كرده‌اند و اين اواخر بيشتر از «اركستر سمفونيك» در مقابل «سالاد مخلوط» صحبت مي‌شود.

 

تعابيري كه هر يك قصد دارند به نوعي درجه همگرايي و واگرايي و همزيستي يا همگوني گروه‌هاي مختلف قومي در اين كشور را توصيف كنند. مارتينيلو بر اين نظر است كه در مجموع نظريه‌هايي كه روند جامعه را بيشتر و بيشتر به سوي همگرايي مي‌دانند، مانند مكتب شيكاگو (رابرت ازرا پارك و ارنست برگس) دست بالا را بر نظريه‌هايي داشتند كه مدعي بودند جامعه آمريكا با توجه به ساختار دموكراتيك‌اش بيشتر به سمت جامعه‌اي كه در آن فرهنگ‌هاي مختلف در كنار يكديگر به زندگي ادامه خواهند داد، سوق پيدا خواهد كرد. بدين ترتيب و تا مطرح شدند نظريه‌هاي غيرجوهرباورانه در اواسط دهه 1960 ميلادي تفكر غالب در حوزه قوميت- عمدتا به عنوان فرهنگ معلوم مي‌شد- آن بود كه شرط همزيستي دموكراتيك و مسالمت‌آميز در جامعه وجود يك زمينه فرهنگي مشترك قومي ميان افراد آن جامعه است و تكثر فرهنگي در يك كشور با دموكراسي خوانايي چنداني ندارد.

 

از اين منظر انتشار مجموعه‌ مقالاتي كه فردريك بارث، مردم‌شناس نروژي در سال 1969 ميلادي ويرايش و منتشر كرد، نقطه عطفي به شمار مي‌رود.

 

بارث كه هم تحت تاثير نظريه‌هاي مردم‌شناسي اجتماعي بريتانيايي بوده و هم انديشه اروينگ گوفمن، جامعه‌شناس تعامل گرايِ‌ آمريكايي در ديدگاههايش تأثير داشته، مطالعات اوليه خود را درباره افرادي انجام داد كه دست به تغيير هويت قومي مي‌زدند. هدف اصلي و اوليه او اين بود كه به آن روندي كه باعث بازتوليد يك گروه مي‌شود، پي ببرد. او مدعي شد كه هويت‌ها و گروه‌هاي قومي بيش از آن كه از طريق فرهنگ تعريف شوند از طريق شيوه سازماندهي اجتماعي‌شان شناسايي مي‌شوند. گروه‌هاي قومي حامل فرهنگ هستند و معرف آن و نه بالعكس، يعني تعريف شده توسط آن. آن كه تغيير و دگرگوني در گروه‌هاي قومي بسته به آن مي باشد اين است كه گروه‌هاي قومي در كدام فضاي اجتماعي فرهنگي زندگي كنند و با كدام جوامع ديگر و در چه شكل و شيوه‌اي تعامل كنند و در نتيجه و با تغيير آنها آنچه فرهنگ قوميت است نيز تغيير مي كند. به اين ترتيب فرهنگ عامل توصيف قوميت نيست بلكه نتيجه مرزهايي است كه اقوام ميان خود مي‌كشند يا نمي‌كشند و اينكه اين مرزها تا چه حد و به چه دلايلي ماندگار و پايدار هستند يا در مقابل ناپايدار و از بين رفتني. به اين اعتبار مطالعه قوميت، مطالعه مرزها است. مرزهايي كه فيزيكي هم هستند، اما بيشتر اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نمادين‌اند. از نظر بارث قوميت به شرايط اجتماعي‌اي كه فرد در آن به دنيا مي‌آيد، بستگي دارد و به هيچ وجه پيشيني نيست و دستِكم به پذيرفته شدن فرد توسط ساير اعضاي يك قوم بستگي دارد.

 

بارث با مطالعه شاخص‌هايي كه افراد به عنوان نشانه‌هاي تعلق قومي پيش مي‌كشند، نشان مي‌دهد كه تا چه حد و بسته به شرايط اين شاخص‌ها مي‌توانند تغيير كنند و از درجه اولويت‌شان كاسته شود يا افزايش يابد. اهداف سياسي، خواست‌هاي اقتصادي، نقش رهبران و غيره. همه و همه در انتخاب اين شاخص‌ها تاثير به سزا دارند.

 

نوشته‌هاي بارث هنوز نيز در مركز مباحث مربوط به قوميت قرار دارند و مكتب او از طريق اين مباحث تكميل مي‌شود. به عنوان مثال به درستي به وي ايراد گرفته‌اند كه او بيش از حد به تعامل ميان- قومي بها داده است و نقش و وزن تعامل با دولت را ناديده گرفته است. برخي ديگر نظريه وي را براي توضيح چگونگي زنده شدن تعلقات قومي‌اي كه سالها اثري ازشان نبود كافي نمي‌دانند. با اين همه مسلم است كه نظريه بارث نقطه عطفي در مطالعات قومي باقي ماند؛ نقطه عطفي كه مطالعات قوميت را به مطالعاتي چند وجهي و چند بعدي تبديل كرد كه بدون آن مي‌توانست در چنبره نظريه‌هاي نژادپرستانه و غيرمدارجو باقي بماند.

 

■ چارچوب‌هاي مفهومي

 

الف- ملت‌سازي

 

به دليل شكل نگرفتن ملت و مليت در شرق از ديدگاه نخبگان سياسي، ملت‌سازي ضروري به نظر آمده و پشتوانه فكري و فرهنگي آن نيز تخيل ناسيونالسيم بود كه گذشته پربار و درخشان را تصوير مي‌كرد. از لحاظ عملي نيز وقتي سخن از ملت مطرح شد خصوصيات و ويژگي‌هاي قوم اصلي،‌ محور قرار گرفت؛ يعني قوم غالب،‌ مركز توجه شده و مابقي حاشيه‌نشين. قوم حاكم خود اصل شد و مابقي غير و ديگري. هر چه حسن، توانايي و افتخار و اهميت وجود داشت متعلق به قوم غالب شده و اقوام ديگر نقطه مقابل آن و فاقد فرهنگ و گذشته ارزشمند و متشكل از افرادي نابهنجار و فاقد چيزي قابل عرضه و افتخارآميز قلمداد گرديد. گذشته و تاريخ اين قوم پر از افتخار بوده و اگر لكه‌اي، در آن ديده شود ناشي از عناصر بيگانه و دشمن است كه بايد زدوده شود؛ پس اين نوع غيرت‌سازي به سختي رنگ ضدبيگانه و نژادي و قومي داشت. 12

 

اين طرز نگرش چند راه بيشتر پيش پاي اقوام ديگر يعني حاشيه‌نشينان تاريخي يا به تازگي حاشيه‌نشين شده، نمي‌نهاد، همگون شدن (آسيميلاسيون)[1] داوطلبانه يا اجباري، محروميت و تحمل فقر و تنگدستي، يا در شكل حاد آن جنگ و قتل عام و نسل‌كشي اقليتها يا قومتيهاي ديگر. در مورد آسيميلاسيون ديدگاههاي مختلفي مطرح شده و انواع گوناگوني براي آن شمرده شده است، اما براي هدف اين بررسي مي‌توانيم به تقسيم آن به اجباري و داوطلبانه بسنده كنيم.

 

آسيميلاسيون داوطلبانه زماني است كه يك گروه قومي، به صورت ارادي، خصوصيت و مواريث فرهنگي و قومي خويش را ترك كنند و فرهنگ و آداب و ويژگي‌هاي قوم ديگر را اختيار مي‌كند. به اين حالت فرهنگ‌پذيري گفته مي شود. اين پذيرش داوطلبانه خصوصيات قوم ديگر و ترك ويژگي‌هاي قومي خويش، نيازمند شرايط و خصوصياتي در قوم آسيميله شونده است،‌ مثل ضعيف بودن هويت مشترك و هويت فرهنگي آن قوم و احتمالا عدم تراكم سرزميني؛ اين حالت را شايد بتوان با برخي تقسيم‌بندي‌هاي جديد كه از هويتهاي قومي به صورت چندفرهنگي و چندنژادي انجام مي‌شود، به صورت واضح‌تري نشان داد.

 

ب: تبعيض

 

تبعيض بهره مندي يك فرد يا يك گروه است در مقايسه با بي‌بهرگي و محروميت گروه يا فرد ديگر. بدين ترتيب تبعيض همواره حالتي مقايسه‌اي دارد، يعني مثلا اگر همه افراد جامعه يا بيشتر آنها از شماري از حقوق يا منابع محروم باشند، در اين جا تبعيضي روي نداده است يا اگر دولت محدوديت خاصي را براي همه گروه‌ها به صورت يكساني اعمال كند تبعيض وجود نخواهد داشت.

 

تبعيض مي‌تواند به صورت عامدانه و يا حاصل پراتيك شايع و رايج اجتماعي باشد. در حالت دوم دولت يا سازمانهاي حكومتي دخالتي در آن ندارند،‌ بلكه فرآيند اجتماعي به خودي خود،‌ اعمال تبعيض مي‌كند، مانند بيشتر آنچه در كشورهاي اروپايي عليه خارجيان يا مهاجران روي مي‌دهد.

 

همچنين تبعيض مي‌تواند حالتي موقت و اتفاقي داشته باشد و يا حالت نظا‌م‌وار و توأم با برنامه‌ريزي. در حالت دوم تبعيض هدف‌مند است و نتيجه مشخصي را دنبال مي‌كند.در مورد انواع و اقسام تبعيض‌ها هم،‌ مباحث مخلتفي طرح شده است،‌ اما به نظر مي‌رسد كه مي‌توان از ديدگاه كلي، تدرابرت‌گر، پژوهشگر مسايل قومي و انقلاب‌ها در تقسيم‌بندي تبعيض‌ها بهره گرفت.

 

گر در آخرين كتابش «تقابل قوميت‌ها و دولت‌ها» سه نوع تبعيض را از هم تميز مي‌دهد: اقتصادي، سياسي و فرهنگي. 13

 

1- تبعيض اقتصادي

 

زماني است كه اعضاي يك گروه قومي به صورت نظا‌م‌وار، در دسترسي به كالاها‌، شرايط يا مناصب مطلوب اقتصادي كه به روي ديگران گشوده است،‌ محدود شوند، گر از دو فاكتور گستره اعمال تبعيض اقتصادي و شدت آن نام مي‌برد. از لحاظ گستره چهار رده تبعيض اقتصادي وجود دارد كه عبارتند از:

 

1- فقر اساسي و حضور كم گروه قومي در مناصب مطلوب اقتصادي به دليل حاشيه‌نشيني، غفلت يا محدود‌سازي تاريخي.

 

2- فقر مطلق و حضور كم گروه قومي به دليل حاشيه‌نشيني، غفلت يا محدوديتهاي تاريخي.

 

3- فقر مطلق و حضور كم گروه به دليل رويه اجتماعي فعلي گروه غالب.

 

4- سياستها و خط‌مشي‌هاي دولتي مطلقاً مانع دست‌يابي اعضاي گروه به فرصت‌هاي اقتصادي، در مقايسه با وضعيت گروه‌هاي ديگر مي‌شوند.

 

 

2- تبعيض سياسي

 

يك گروه قومي در صورتي تحت تبعيض سياسي است كه اعضاي آن در اعمال حقوق سياسي خويش يا دسترسي به مناصب سياسي، در مقايسه با ديگر گروه‌هاي جامعه، به صورت نظام‌مند دچار محدوديت شده باشند. گستره تبعيض سياسي مانند تبعيض اقتصادي است و مي‌توان آن را بر حسب دو عامل گستره و شدت تقسيم‌بندي كرد.

 

شدت تبعيض سياسي در مورد گروههاي قومي را بر حسب خودداري از حقوق سياسي مي‌توان به سه دسته تقسيم كرد:

 

1- فعاليت براي بيشتر يا همه اعضاي گروه قومي، در مقايسه با گروههاي ديگر شديداً محدود يا ممنوع شده باشد.

 

2- فعاليت براي بيشتر يا همه اعضاي گروه، نسبتاً محدود شده يا برخي به شدت محدود باشد.

 

3- براي هيچ‌ گروهي محدوديت خاصي وجود ندارد.

 

بخشي از حقوق سياسي كه ايجاد محدوديت براي برخورداري از آنها شدت تبعيض سياسي را مشخص مي‌كند عبارتند از:

 

محدوديت آزادي بيان

 

محدوديت در تحرك يا تغيير محل اسكان

 

محدوديت حق مراجعه به دستگاه قضايي (دادرسي)

 

محدوديت سازماندهي سياسي (به گروه قومي)

 

محدوديت در اعمال حق راي

 

محدوديت استخدام در نيروي نظامي و انتظامي

 

محدوديت استفاده از دستگاه اداري

 

محدوديت دستيابي به مناصب عالي

 

طبيعي است كه هر چه تعداد بيشتري از اين محدوديت‌ها اعمال شود، شدت تبعيض بالاتر خواهد بود.

 

 

3- تبعيض فرهنگي

 

زماني يك گروه قومي تحت تبعيض فرهنگي است كه اعضاي آن در پيگيري علايق فرهنگي يا ابراز و اجراي رسوم و ارزشهاي فرهنگي خويش محدود شده باشند. براي سنجش تبعيض فرهنگي، گستره‌اي در نظر گرفته نمي‌شود اما شدت آن را با توجه به مجموعه‌اي از اعمال و اقدامات مي‌توان بررسي كرد. بر اين اساس شدت تبعيض را مي‌توان در چهار دسته مشخص كرد:

 

1- فعاليت فرهنگي گروه قومي با سياست ها و خط‌مشي‌هاي دولت شديداً محدود

 

يا ممنوع شده باشد.

 

2- فعاليت فرهنگي گروه از طريق سياستهاي دولتي تا اندازه‌اي محدود شده باشد.

 

3- فعاليت فرهنگي گروه بر اثر پراتيك اجتماعي متداول و غيررسمي محدود شده باشد.

 

4- فعاليت فرهنگي گروه محدوديت چنداني ندارد.

 

مجموعه اقدامات و ايجاد محدوديت براي برخورداري از حقوق فرهنگي كه دامنه آنها شدت تبعيض را مشخص مي‌كند عبارتند از:

 

محدوديت رعايت و اجراي امور مذهبي گروه، محدوديت نشر يا سخن گفتن به زبان يا لهجه گروه، محدوديت آموزش به زبان قومي گروه، محدوديت بزرگداشت اعياد، مراسم و مناسبتهاي فرهنگي گروه، محدوديت پوشش و البسه، ظواهر و رفتار، محدوديت ازدواج و زندگي خانوادگي و محدوديت سازمانهايي كه به علايق فرهنگي و پيشبرد آنها مي‌پردازند.

 

تبعيضهاي فوق، همان گونه كه پيشتر گفته شد، حاصل سياستهاي آگاهانه و نظام‌مند دولت است كه منشا خود را از تعريف ملت بر پايه ويژگيهاي قوم مركزي يا حاكم مي‌گيرد. اگر اين تعريف رواج اجتماعي بيابد و در سطح توده مردم اعمال شود، در آن صورت غير از اقدامات دولتي، پراتيك اجتماعي نيز صورت تبعيض‌آميز خواهد داشت.

 

ج. محروميت

 

در واقع برخوردار نبودن به محروميت مي‌انجامد يعني تبعيض به تعميق فقر و عقب‌ماندگي گروههاي حاشيه‌نشين و تداوم حاشيه‌نشيني آنها مي‌انجامد. محروميت ناشي از عملكرد نظام‌مند حكومت و اجتماع مي‌تواند به محروميت از مواهب و احساس محروميت نسبي منجر شود.

 

روشن است كه محروميت در هر ساحتي كه باشد، اعتراضات و مخالفت‌هايي را به دنبال خود خواهد آورد. اين اعتراضات، نمايانگر مطالبات در آن عرصه است. از همين جاست كه مطالبات قومي شكل مي‌گيرد؛ مطالبات در ابتدا معمولاً شكل ضمني دارد، سپس اندك اندك بيان صريح و مشخص مي‌يابند و همچنين سازماندهي گروهي براي آن آغاز مي‌شود. طبيعي است كه نوع مطالبات به عوامل گوناگوني بستگي داشته باشد، عواملي كه بر استراتژي اتخاذ شده براي رسيدن به آن اهداف تاثيرگذار مي باشد به صورت تشريحي عبارتند از:

 

الف- يكي از عوامل موثر در مطالبات قومي، اهميت هويت قومي – فرهنگي گروه براي اعضاي آن است. يعني هر چه يك گروه قومي براي هويت قومي خويش اهميت و ارزش بيشتري قائل باشد، امكان واكنش به اقدامات دولت بيشتر است. اما اگر يك گروه قومي از گروههاي متعدد و به صورت ناپايدار تشكيل شده باشد، امكان بسيج آنها كمتر است.

 

ب- عامل مهم ديگر، ميزان و گستره انگيزه جمعي براي اقدام جمعي است. يعني هر چه ميزان زياني كه بر اعضاي گروه وارد مي‌شود، بيشتر متوجه همه اعضا باشد، انگيزه آنها براي اقدام جمعي بيشتر و قويتر خواهد بود.

 

ج- از عوامل تاثيرگذار بر پيدايش مطالبات قومي، ظرفيت گروه براي اقدام جمعي است؛ يعني آن كه گروه تا چه اندازه توانايي اقدام جمعي را دارد. اين توانايي در دو خصوصيت متبلور است، يكي هويت جمعي است و ديگري آگاهي از علايق جمعي (منافع جمعي) گروه. به اين شكل كه هر چه هويت جمعي گروه قوي‌تر باشد و هر چه گروه، منافع و علايق مشترك بيشتري داشته باشد، يا منافع خود را در تعقيب جمعي علايق ببيند، ظرفيت جمعي گروه بيشتر خواهد بود. چهار عامل بر ظرفيت اقدام جمعي گروه تاثيرگذار است: تمركز سرزميني گروه، اصالت رهبري گروه قومي و نيز ظرفيت گروه در غلبه بر گروه‌بندي‌ها و شكافهاي داخلي آن و ايجاد ائتلاف و وفاق در داخل گروه.

 

د- عامل مهم ديگر، ساختار فرصتهاي بين‌المللي و داخلي است. هر چه در داخل

 

كشور، امكان استفاده از ابزارهاي دمكراتيك بيشتر وجود داشته باشد، امكان توسل به روشهاي خشونت بار كاهش مي‌يابد. همچنين هر چه، كشور دمكراتيك‌تر باشد، فضا براي بيان مطالبات بازتر خواهد بود. ضعف حكومت مركزي يا قوت آن، انسجام يا عدم انسجام آن و ... نيز وضعيتهايي هستند كه فضا را براي بيان مطالبات و اقدام دسته‌جمعي قومي فراهم مي‌آورند.

 

در خصوص فضاي بين‌المللي هم بايد به وضعيت موافقان يا مخالفان حقوق گروه قومي يا به عبارتي ديگر به وجود دوستان يا دشمنان و قوت و ضعف آنان توجه شود؛ روشن است كه هر چه طرفداران حقوق گروههاي قومي در عرصه بين‌المللي قوي‌تر باشند و هر چه دولتهاي حامي آن گروه قدرتمندتر و دولتهاي حامي سركوب حكومت مركزي كمتر باشند، محيط براي اقدام جمعي گروه قومي مستعدتر خواهد بود. همين طور الگوي موفق توفيق قوميتها نيز در تحريك قوميتها به اقدام جمعي و طرح مطالبات موثر و مهم است. 14

 

■ ساختار تعارضات در منطقه قفقاز

 

ساختار تعرضات در قفقاز عمدتاً از دو مرجع داخلي و خارجي نشات گرفته و از صحنه داخلي حوزه تعارضات به سه بخش فرهنگي، اقتصادي و سياسي تقسيم مي‌شود اين در حالي است كه در صحنه خارجي، علاوه بر وجود اختلاف و گاه تعارض منافع بين قدرتهاي منطقه (روسيه، تركيه و ايران)، تمايلات چيره‌جويانه و برتري‌طلبانه نيز توجه را به خود جلب مي‌كند و اين زماني است كه تمركز اقوام يكسان در دو سوي مرزهاي كشورها گاه به عنوان يك عامل مضاعف تعارضي نيز عمل مي‌كند.

 

الف) تعارضات داخلي

 

بررسي تعارضات موجود در صحنه داخلي را با فهرست كردن ساختار تعارضات در هر يك از سه نظام تابعه فرهنگي، اقتصادي و سياسي پي مي‌گيريم. از لحاظ فرهنگي، سه تعارض در منطقه مشهود است. اولاً رابطه فرهنگي نابرابر بين گروههائي‌ (خارجي) كه عمدتاً به مشاغل تخصصي و مديريتي اشتغال دادند، زمينه را براي تحريك اكثريت بومي فراهم مي‌كند. ثانياً، به منظور بهره‌گيري از اصل «تفرقه بينداز و حكومت كن» گذشته در شوروي سابق، تقسيم‌بندي استعماري جمهوري‌ها به وجهي است كه كليه جوامع از شكاف ناشي از حضور اقليتهاي قومي و فرهنگي رنج مي‌برند. تقسيم‌بندي جوامع گر چه براساس قوميت‌ها شكل گرفته است، اما از لحاظ زباني، و از لحاظ مذهبي، نيز بعضي از جوامع شكل گرفته‌اند. 15

 

از لحاظ اقتصادي عمده تلاش كشورهاي منطقه در صدد انتقال از اقتصاد بسته به اقتصاد بازار هستند. با توجه به ساختار تك محصولي كشاورزي، مشكل اساسي غالب كشورهاي مزبور در اين است كه چگونه مي‌توانند ضمن اجراي سياست توسعه اقتصادي جهت افزايش توليد ناخالص و سرانه ملي، با اعمال سياست توزيعي مناسب از بروز بحران و نارضايتي عمومي جلوگيري كنند. علاوه بر نوع ساختار تك محصولي اقتصادي و فشار ناشي از بحران‌گذار، وابستگي شديد به اقتصاد روسيه و فقدان دسترسي به آبهاي بين‌المللي بعضي از كشورها نيز بر تنگناهاي اقتصادي و محدوديت در عملكرد اين كشورها مي‌افزايد. 16

 

به واسطه اين ضعف اساسي سنجش افكار عمومي در منطقه نشان مي‌دهد كه نگراني نسبت به اوضاع اقتصادي بيش از مسائل امنيتي مردم را رنج مي‌دهد. وضعيت فعلي اين كشورها نشان مي‌دهد كه گذشته از بحران توزيع، جمهوري‌هاي مزبور عمدتاً از فشارهاي ناشي از سه عامل رشد منفي اقتصادي، تورم و بيكاري نيز رنج مي‌برند.17

 

از لحاظ سياسي، وضعيت منطقه قفقاز صرفاً از لحاظ صوري نسبت به گذشته تغيير كرده است. البته اين ادعاي كلي درباره كشورهاي منطقه قفقاز متضمن خطر ساده‌انگاري نظري نيز هست.18

 

در قفقاز، به رغم وجود تحولات سياسي متعدد رهبران جواني به قدرت رسيده‌اند كه ناخواسته دنباله‌رو گذشته‌ها خواهند بود. (آذربايجان و گرجستان) وضعيت در ارمنستان مقداري فرق مي‌كند. در اين كشور رهبري نسبتاً اقتدارگرا و از طريق انتخابات باصطلاح دموكراتيك به قدرت رسيد. نكته جالب توجه در قفقاز اين است كه غلبه تفكر اقتدارگرايي خاص فرهنگ مذهبي نيست. يعني در مقابل ارمنستان مسيحي كه از طريق دموكراتيك رهبر اقتدارگراي خود را انتخاب كرده آذربايجان اسلامي قرار گرفته است و نيز در همين منطقه اوضاع سياسي گرجستان مسيحي در حال حاضر با آذربايجان مسلمان چندان تفاوتي ندارد. دلزدگي نسبت به رهبران كمونيست در ارمنستان را در واقع بايد ناشي از گلايه نسبت به حمايتي دانست كه شوروي در واپسين لحظات از عمر خود از ادعاي ارمنستان بر منطقه قره‌باغ كوهستاني بر (ناگورنو قره‌باغ) كشور آذربايجان نمود.در ظاهر اين امر شوروي سابق به پيشرفت و توسعه سياسي و يا تفاوت مذهبي منطقه مربوط نمي‌شد بلكه ريشه در مباحث تاريخ سياسي داشته است.

 

با توضيحات فوق مي‌توان ساختار سياسي منطقه را در داخل طيفي از انواع اقتدارگرايي قرار داد. نزديكترين توصيف شايد در طبقه‌بندي زير نهفته باشد:

 

اقتدارگرايي‌هاي روشنفكرانه يا ديكتاتوري مصلح: (گرجستان، ارمنستان)

 

اقتدارگرايي رمانتيك: (آذربايجان) 19

 

اولين نكته اينكه وجه مشترك در انواع اقتدارگرايي فوق اين است كه خانواده‌سالاري، قومگرايي و منطقه‌گرايي بر ارزشهاي ملي رجحان چشمگيري دارد. دومين نكته اينكه نوع اقتدارگرايي حاكم بر اين كشورها عمدتاً با انتخاب آگاهانه صورت نگرفته است و ساختار سياسي گذشته به شدت بر وضعيت فعلي تاثير گذاشته است. انجام انتخابات در جمهوري‌هاي مختلف منطقه (ارمنستان، گرجستان، آذربايجان) عمدتاً يادآور وضعيت تك كانديدايي گذشته بوده است. 20

 

ب)تعارضات خارجي

 

قفقاز شاهد بروز بي‌اعتمادي و تعارضات فوق مرزي فراواني است. مجموعه‌اي از عوامل موجب شده تا به جاي ادامه همكاري‌هاي پيشين، به رغم وجود پيوستگي ساختاري بين اين كشورها، هر يك از كشورها در صدد همكاري و تعامل با بازيگران خارج از منطقه برآيند. 21

 

در مورد نقش روسيه وضعيت كاملاً متفاوت است. وجود وابستگي‌هاي ساختاري و دخالتهاي نظامي روسيه به نفع ابخاز يا در گرجستان و فشار بر آذربايجان جهت پيوستن به جامعه كشورهاي مشترك‌المنافع مستقل، جملگي حاكي از آن است كه روسيه سعي دارد، ضمن كاستن از تعهدات خود نسبت به كشورهاي تازه استقلال يافته، آنان را به اقمار طبيعي خود در منطقه تبديل كند. كمكهاي غرب به روسيه، و سكوت در برابر موارد وسيعي از نقض حقوق بشر در چچن، حاكي از آن است كه فضاي بين‌المللي نيز منطقه را «حيات خلوت» روسيه محسوب مي‌‌كند. به نظر مي‌رسد روسيه نيز به نوعي «دكترين منطقه‌اي مونرو» از نوع خاص خود در منطقه را دنبال كرده و به اجراي آن علاقمند است.22

 

علاوه بر مسئله رقابت بين قدرتهاي منطقه‌اي، وجود اختلافات مرزي و همچنين تعارضات ناشي از تمايلات قومي نيز مي‌تواند براي كشورهاي منطقه خطرناك باشد.

 

در منطقه قفقاز علاوه بر رقابت ارمنستان و آذربايجان بر سر مسئله قره‌باغ كوهستاني و تمايلات تجزيه‌طلبانه آبخازيا و اوستيا از گرجستان – مشكلي كه اين كشورها را تهديد مي‌كند، پيدايش نهضتهاي جدايي‌طلب قومي است كه خود را با استقرار ساختارهاي سياسي ملي در تعارض مي‌بيند. اين تمايلات در واقع ريشة تاريخي دارد.

 

«كنفرانس مردم كوه‌نشين قفقاز» كه در سال 1921 ميلادي تاسيس شد، در اين تمايلات جدايي‌طلبانه نقش داشته است. اين نهضت به اميد ايجاد يك واحد سياسي مستقل مشتمل بر مناطق گسترده‌اي از داغستان تا درياي سياه، داعيه جدايي‌طلبي از روسيه و گرجستان را به نحو فعالانه‌اي دامن مي‌زند. در اين راستا در واقع نوعي منافع مشترك بين كشورهاي منطقه در مقابله با نهضت جدايي‌طلب فوق ايجاد شده است.

 

تجربه قريب 8 دهه فعاليت نهضت فوق نشان مي‌دهد كه هنوز اين نهضت نتوانسته

 

تمايلات پراكنشي خود را در يك قالب فكري مسلط در منطقه حاكم كند.23

 

■ موانع بروز تعارضات در منطقه قفقاز

 

بررسي‌هاي كارشناسي نشان داده كه زمينه‌هاي تعارض منافع و ارزشها در منطقه قفقاز وجود دارد. حال سئوال اين است كه چگونه است كه در كشورهاي قفقاز منطقه بحراني پايدار شكل نگرفته و خصومتها نتوانسته به تغييرات خشونت‌بار انقلابي منجر شود.

 

شتابزدگي رسانه‌اي و تفسيرهاي علمي جملگي حاكي از آن بود كه نوعي بحران در حال وقوع مي‌باشد كه از آن به نام انقلابات رنگي ياد مي‌كردند از لحاظ نظري چنانكه كرين برينتون احتجاج مي‌كند، كليه شرايط براي بروز يك بحران آماده مي‌نمود. تفسير او از يك وضعيت آماده انقلاب چنان با اوضاع داخلي اين كشورها تطابق دارد كه به نظر مي‌رسد در توصيف اين مناطق نوشته شده است:

 

دستگاه دولتي يا به وضوح ناكارآمد است، و يا به لحاظ غفلت از ايجاد تغيير انطباقگرايانه در نهادهاي قديمي، و يا به خاطر اوضاع جديدي كه از بيرون فشاري توانفرسا روي دستگاه حكومتي كه براي اوضاع ساده‌تر و ابتدايي‌تر آمادگي دارد وارد مي‌كند، اوضاع بايد براي بحران آمادگي داشته باشد.24

 

علاوه بر برينتون، جانسون نيز در چارچوب رهيافت كاركردگراي ساختاري بر آن است كه در نتيجه ناكاركردي شدن سيستمها، انقلاب به وقوع مي‌پيوندد. در اين وضعيت، نياز به تغيير به صورت «هدف انقلابي يا ايدئولوژي» راهنماي فعاليتهاي تغييرطلبانه مي‌شود.25

 

احتجاج دوركيم نيز بر نحوه استدلال جانسون و برينتون قوت مي‌بخشد. دوركيم استدلال مي‌كند، كه به هنگام تغيير همبستگي‌هاي اجتماعي به احتمال زياد و به هنگام وقفه‌هاي زماني كه در دوران گذار ايجاد مي‌شود،جامعه دچار نا‌هنجاري و خشونت مي‌شود.

 

براي بازسازي وجدان عمومي و تعيين جايگاه افراد در طبقات اجتماعي و جريان امور، زمان لازم است. تا زماني كه نيروهاي اجتماعي آزاد شده به تعادل جديد دست نيافته‌اند، ارزشهاي آنان ناشناخته است، و براي مدتي كه جامعه فاقد مكانيسم تنظيم كنندگي است وضعيت بي‌هنجاري اوج مي‌گيرد.26

 

مطالعه انقلابات نيز حاكي از آن است كه قاعدتاً تفسير اين چنيني از اوضاع منطقه قفقاز پژوهشگر را ظاهراً به اين نتيجه مي‌رساند كه اين منطقه بايد در آستانه بحراني عظيم باشد. طولي نكشيده است كه انتظار از شكوفايي اقتصادي و نتايج ناشي از استقلال در اين جوامع جاي خود را به ياس و كابوسي از فقر و ناامني داده است. شايد با اين پيش ذهنيت، بتوان با استناد به موارد كودتاهاي جمهوري آذربايجان، شورشهاي آبخازي‌ها در گرجستان، براي انتظار فوق سند تاريخي آورد.

 

در مقابله با احتجاج فوق، چنانكه مدلهاي چارچوب مفهومي اول اين مقاله نشان داد، اين پژوهشگر مدعي است كه حوادث منطقه قفقاز را بايد به طريقي ديگر تفسيركرد. به نظر مي‌رسد كه منطقه قفقاز گر چه دستخوش حوادث بوده است، اما يك بررسي تاريخي نشان مي‌دهد كه برخلاف كشورهاي شمالي اتحاد شوروي سابق (استوني، ليتوني، ليتواني) و‌ حتي آذربايجان در كشاكش تحولات شوروي در سال 1991 ميلادي مايل به حفظ نظم و نظام سابق بود. در ارمنستان، شكايت از حمايت نظام حاكم در شوروي از آذربايجان در رابطه با منازعه آن كشور با ارمنستان بر سر جمهوري خودمختار قره‌باغ كوهستاني موجب عكس‌العمل انفعالي مبني بر استقلال شد. بنابراين مي‌توان ادعا كرد كه اين جوامع هنوز در مرحله گرانشي هستند. از مقتضيات اين جوامع آن است كه در چنين مرحله‌اي عكس‌العمل مردم و جامعه به تصميمات و خواسته‌هاي قطب و مركز ثقل، بستگي دارد كه از بالا هدايت كننده افكار است. حتي تشكيل «كنفدراسيون مردم كوه‌نشين قفقاز» را نيز مي‌توان در همين راستا تعبير و تفسير كرد: تفسير تروتسكي با تاكيد بر مداخله خودجوش توده‌اي، بيانگر پيدايش گرايش هاي بحراني ساختاري در جوامع است. زماني مي‌توان انتظار بحران پايدار در مناطق را داشت كه جامعه به طور خودجوش نسبت به تغيير بسيج شده باشد.

 

غيرقابل ترديدترين جلوه يك انقلاب حضور مستقيم مردم در حوادث تاريخي است... در اين لحظات حساس، موقعي كه نظم سابق ديگر قابل دوام براي توده‌ها نيست، آنها بر سدهاي موجودي كه آنان را از صحنه سياسي دور مي‌دارد مي‌تازند نمايندگان سنتي خود را به دور مي‌ريزند، و با مشاركت مستقيم خود بنيادهاي رژيم جديدي را پي مي‌نهند. تاريخ يك انقلاب، قبل از همه، تاريخ ورود مقتدرانه توده‌ها به داخل حوزه حاكميت كشور خود است.27

 

چنانچه شواهد تاريخي نشان مي‌دهد كمتر تمايل خودجوشي در منطقه جهت ايجاد تغييرات اساسي از سوي مردم به وجود آمده است. سرنوشت مردم منطقه قفقاز عمدتاً تحت سيطره قدرتهاي حاكم پيشين رقم خورده است. جامه‌هاي مختلف از بيرون بر قامت اين مردم پوشانده شده، بدون آنكه قامت دروني جامعه تحول پذيرفته باشد. اما آيا چنين تفسيري از وضعيت منطقه قفقاز مي‌تواند منادي آن باشد كه هيچ گاه اين منطقه دچار وضعيت بحراني حتي در كوتاه‌مدت نخواهد شد؟ تحول اوضاع در منطقه بستگي به تصميم رهبراني دارد كه نتوانند اقتدار خود را به جامعه القاء كنند. روحيه گرانشي جامعه ايجاب مي‌كند كه القائات در جامعه نقش موثري داشته باشد. در صورتي كه رهبران با نفوذ بتوانند در پيروان خود القاء موثري در بروز بحران يا برعكس كنترل بحران داشته باشند، عكس‌العمل جامعه به مقتضاي آن فعال خواهد شد.

 

در تاييد فرضيه فوق مي‌توان از ناكارآمدي اهداف رهبران «كنفدراسيون مردم كوه‌نشين قفقاز» نيز مثال آورد. به رغم سابقه تاريخي بيش از هشت دهه فعاليت، فقدان اجماع فكري بين رهبران گروههاي متعارض، و ناتواني رهبران در القاء افكار خود در پيروان زمينه‌اي را فراهم آورده كه اين گروه در ايجاد بحران منطقه‌اي موفق نباشد. چنانچه هر يك از اين دو منطقه آنگونه كه تروتسكي وصف مي‌كند وارد مرحله انقلابي (پراكنشي) از رشد شده بودند، هر يك از مكانيسمهاي شليك وخيم شدن اوضاع اقتصادي و برخوردهاي كوچك قومي مي‌توانست به سهولت به بحران تبديل شود. در چنين صورتي رهبران نمي‌توانستند به لحاظ نهادينه شدن ميل پراكنشي در جامعه نسبت به اين تحولات بي‌تفاوت باشند. در واقع از جوامع پراكنشي به بعد، رهبران بازتاب دهنده گرايشهاي موجود در جوامع مي‌شوند. ميل به استقلال و تعيين سرنوشت خود به عنوان اهرم فشار، رهبران را به سياستي پراكنشي وامي‌دارد. اين در حالي است كه در قفقاز كه در مرحله پيشرفته‌تري از مناطق ديگر جدا شده شوروري سابق قرار داشت. پس از خونريزي‌هاي بسياري كه از برخورد بين نيروهاي آبخازي و گرجستان به وجود آمد، رهبران آن زمان توانستند با مهارت روند جريانات را چنانكه خود توافق كرده بودند كنترل كنند و جنگ به قرارداد ترك مخاصمه في‌مابين رهبران وقت تبديل شد.28

 

دان و گرين نيز بر اين مشاركت منفعلانه مردم – البته در جوامع گرانشي – مهر تاييد مي‌زنند. به نظر آنان، طرحهاي انقلابي معمولاً با تدابير نخبگان متعهد و بدون تاثيرپذيري چندان از توده‌ها تدوين مي‌شود. به همت و توان رهبران، مردم در مراحل بعدي به استخدام اميال و اهداف رهبران انقلابي درمي‌آيند.29 البته لازول ميزان موفقيت اهداف رهبران را صرفاً تابعي از پيام نمي‌داند. به نظر او، علاوه بر ميزان توان فرستنده در القاء پيام خود، عواملي چون ماهيت پيام، وسيله ارتباط، گيرنده و تاثير آن نيز نقش موثري در شكل‌گيري تحولات دارند. فقدان القاءپذيري جامعه و يا ناتواني دستگاههاي ارتباط در ايجاد القاء در پيروان بر قدرت مركز ثقل در تهييج و يا آرام كردن پيروان گرانشي مي‌تواند نقش تعديل كننده داشته باشد.30

 

در منطقه قفقاز بحران‌زايي و بحران‌زُدايي جامعه به توان تهييجي رهبران قومي در القاي تمايلات خود بستگي دارد. نبود زيرساخت ارتباطي گسترده، و غلبه رهبران طرفدار وضع موجود، همراه با ساخت اداري به ارث رسيده از شوروي سابق به آرام بودن اوضاع جامعه ياري رسانده و نگراني نسبت به تغيير بحران‌ساز چندان موجه قلمداد نمي‌شود. چنانچه شرايط محيطي به تغيير اوضاع كمك كند، مي‌توان انتظار بحرانهاي كوتاه‌مدت را در قالب تمايلات قومي دانست. سالها طول مي‌كشد تا تمايلات انقلابي در اين جوامع ايجاد شود. چنانكه در قالب چارچوب مفهومي گفته شد، شواهد تجربي نشان مي‌دهد، بسياري از جوامع هيچ گاه وارد اين مرحله نمي‌شوند. چه بسا منطقه قفقاز نيز مصداق اين جوامع باشد. سير تحولات تاريخي جوامع نشان مي‌دهد كه تا چه حد يك جامعه نسبت به پذيرش تمايلات انقلابي آمادگي دارد. به لحاظ سابقه تاريخي، به نظر مي‌رسد كه در منطقه قفقاز بيش از هر كشور ديگري صرفاً ارمنستان آمادگي پرورش اين تمايلات را در بلندمدت داشته باشد. در صورتي كه بتوان چنين ادعايي كرد، صرفاً اين جوامع بيش از جوامع ديگر مي‌توانند در آينده دور، مهد شكوفايي دموكراسي سياسي و يا دموكراسي مدني در قالب سوسيال دموكراسي باشند.

 

به نظر مي‌رسد چنانچه رهبران داخلي و كشورهاي خارجي مايل باشند به ايجاد گرايش نافرجام براي پوشاندن ساختار دموكراتيك بر اين جوامع دست زنند، به احتمال زياد اين اقدام زودرس فضايي را فراهم خواهد آورد كه به قول دوركيم به بي‌هنجاري و در نتيجه بحران خواهد انجاميد. نكته اصلي اين است كه تا زماني كه جبريتهاي فيزيولوژيك (در قالب قومي – زباني ...) راهنماي تعاملات انساني در يك جامعه است، و در آن جامعه تقاضاهاي عرفي و رفاهي به طور خودجوش ظهور نكرده‌اند، ساختار مناسب نيز بايد اقتدارگرا و غيردموكراتيك باشد. زماني كه تقاضاها عرفي و رفاهي مي‌شوند و مشخص مي‌شود كه جامعه توان درك عملي به وجود آمدن هويتهاي جمعي متكثر و جديد اقتصادي – سياسي را در كنار هويتهاي پيشين كسب كرده است، در اين مرحله، انديشه سياسي در بهتر اداره كردن جامعه مطرح مي‌شود. آغاز راه با گرايشهاي پراكنشي و تقابل تعارض بين ايدئولوژي‌هاي رقيب آغاز مي‌شود كه با ارائه جمعي و ارتقاي شعور سياسي در تدوين، تنقيح و نهادينه شدن انديشه مشترك سياسي ضرورت پيدا مي‌كند. پيشرفت همزمان در نهادينه‌سازي انديشه و ساختارهاي اجتماعي به تسريع و پيدايش جامعه مدني و گرايشهاي فراكنشي ياري مي‌رساند. كشورهاي منطقه قفقاز، چنانچه آمادگي چنين تحولي را داشته باشند، راهي دراز براي رسيدن به اين منزلت را قبلاً بايد بپيمايند.

 

■ بازتاب تعارضات قومي در منطقه قفقاز و نتيجه‌گيري از آن:

 

در پي تحولات سريع و شگفتي‌آور سالهاي 91-1989 شوروي سابق و فروپاشي آن، در حوزه آسياي مركزي و قفقاز كشورهاي متعدد، با همگرائي و واگرائي مختلف در روابط بين‌المللي پا به عرصه ظهور نهادند كه اين زايش جديد سياسي وضعيت ژئوپلتيك جهاني را به چالش درآورده و عامل بروز بحرانهاي سياسي – امنيتي در منطقه گرديد. بالاخص، حوزه قفقاز جنوبي كه اندك زماني پس از فروپاشي، يكي از ميدانهاي مهم چالشها و رقابتهاي منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي گرديده و بي‌ثباتي سياسي – اجتماعي و ضعف اقتصادي جمهوريهاي اين منطقه را به نمايش گذاشت كه اين امر تعميق و فعال شدن شكافهاي سياسي – اجتماعي – فرهنگي – تاريخي – قومي و فرقه‌اي، حضور و تعارضات سياسي – ايدئولوژيك قدرتهاي منطقه‌اي تاثيرگذار بر امنيت و اقتصاد منطقه را در پي داشت كه ثبات سياسي اين حوزه را دچار تزلزل و تحول ساخته و مشكلات عديده‌اي را در منطقه ايجاد نمود. در اين قسمت از مقاله به بررسي انواع تعارضات قومي تاثيرگذار در منطقه قفقاز پرداخته مي‌شود:

 

الف – تعارضات هويتي: قفقاز جنوبي كه شامل سه كشور كوچك يعني جمهوريهاي آذربايجان، ارمنستان و گرجستان بوده، و از لحاظ جغرافيايي در جنوب فدراسيون روسيه قرار دارند كه با فروپاشي شوروري در 1991 ميلادي حول محور قومي – فرقه‌اي اعلام استقلال نمودند. هر يك از واحدهاي سياسي فوق داراي قوم و نژاد مسلط با زبان و مذاهب مختلف مي‌باشند؛ مثلاً جمهوري آذربايجان از نقطه و آمار با 8 ميليون جمعيت و از نظر قومي غالب با 80% آذري و از لحاظ ديني مسلمان و از لحاظ مذهبي شيعه مذهب و از لحاظ زبان گويش تركي آذري و جمهوري ارمنستان با بيش از 3 ميليون جمعيت، و از لحاظ قوم غالب با 93% ارمني و از لحاظ ديني مسيحي بوده و پيرو كليساي ارتدوكس ارمنستان‌ مي‌باشند كه با زبان ارمني نيز صحبت مي‌نمايند و جمهوري گرجستان با داشتن 7/4 ميليون جمعيت از لحاظ ديني مسيحي و پيرو كليساي ارتدوكس گرجستان بوده و به زبان گرجي تكلم مي‌نمايند.

 

در اين تنوع چند قومي و چند نژادي، حوزه منطقه قفقاز به عنوان (موزه اقوام) شناخته شده است، كه بيش از 60 گروه قومي با منشاء محلي – منطقه‌اي، در حدود 300 هزار كيلومتر مربع را اشغال كرده‌اند، 60 گروه قومي ديگر نيز در اين منطقه زندگي مي‌كنند كه سرزمين مادري آنان در جاي ديگري در خارج از منطقه قرار دارد كه همزمان با شكست ارتش سرخ در افغانستان و فروپاشي شوروي شكافهاي قومي و فرقه‌اي در اين ناحيه فعال گرديده و موجب سياسي شدن جديد قوميتها و فرقه‌هاي جمهوريهاي سه گانه فوق گرديد. 31 در اين بين عدم تجانس فرهنگ و تمايز قوميتهاي سياسي باعث تنش و بحران در نقاط آسيب‌پذير منطقه قفقاز گرديده كه از آن جمله مي‌توان به مناقشه منطقه خودمختار قره‌باغ كوهستاني اشاره نمود.

 

اين منطقه خودمختار جزء جمهوري آذربايجان بوده و داراي سكنه ارمني و آذري مي‌باشد، كه بعد از فروپاشي شوروي به دليل اختلاف جمهوري آذربايجان و جمهوري ارمنستان تبديل به منطقه بحراني و جنگ زده شده و اختلاف فوق در اين منطقه همچنان وجود دارد.

 

گر چه ريشه‌هاي اصلي اين اختلاف به فتوحات زميني امپراتوري تركان عثماني و سياستهاي «جابجايي» بيشتر مربوط مي‌شود تا به گسترش دامنه خلافت و تحكيم حاكميت آن. از اوايل قرن 19 به بعد با اشغال اين نواحي توسط دولت تزاري سياستهاي تفرقه‌افكني و تضاد فرقه‌اي و قومي در منطقه دنبال و فرهنگ ملي و زبانهاي بومي آنها نابود گرديد. روش روسيه تزاري در قفقاز جلوگيري از وحدت قومي و فرهنگي مردم بود تا مانع اتحاد مردم شوند و در عوض بين توده‌ها تفرقه مي‌افكندند تا نفوذ خود را بيش از پيش تحكيم بخشند. به همين دليل بود كه ارامنه را در قره‌باغ اسكان داده و از كرانه‌هاي رود دُن قزاقها را به گنجه و ايروان مي‌آورند.32

 

از اين جهت پس از فروپاشي شوروي سابق، منطقه قره‌باغ كوهستاني با جمعيت بالغ بر 150000 نفر، عليه حكومت مركزي جمهوري آذربايجان شورشهاي جدايي‌طلبانه را كه از جانب جمهوري ارمنستان مستقيماً حمايت و پشتيباني مي‌گرديد، آغاز نمودند، كه منتج به جنگ دو كشور گرديده و هم اكنون نيز منطقه قره‌باغ كوهستاني به اشغال ارمنستان درآمده و در عمل به ارمنستان ملحق گرديده است. دامنه اين بحران نه تنها به منطقه قفقاز جنوبي محدود نشد بلكه پاي قدرتهاي منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي مانند: روسيه، تركيه، آمريكا، اتحادية اروپا و حتي اسرائيل را به اين منطقه بازنمود و زمينه‌ساز بحران طويل‌المدت در اين منطقه گرديد. طبيعتاً اگر اين بحرانها مهار نگردند زمينه را براي بحران‌سازي مداوم آماده خواهند كرد. همچنين، مناطق آسيب‌پذير مانند جمهوري خودمختار نخجوان، آبخازيا، آجارستان و اوستياي جنوبي كه در اين منطقه قرار دارد و بي‌ثباتي سياسي – اجتماعي آنها حاكي از تراژدي هويتي – فرهنگي مي‌باشد دچار يك بحران طويل‌المدت خواهند بود. شايد بتوان گفت كه علت تداوم و تطويل بحران در اين منطقه آن است كه در قفقاز حدود 60 گروه قومي – فرقه‌اي از سه خانواده بزرگ ايبر قفقاز، هند و اروپايي و بالاخره آلتايي زندگي مي‌كنند. علاوه بر تمايزهاي قومي، اين منطقه محل تلاقي دو دين بزرگ اسلام و مسيحيت بوده و حضور تالشي‌ها و لزگي‌هاي سني در آذربايجان شيعي، آبخازيها، اوستيها و آجارها در گرجستان و تفرقه‌هاي قومي – فرقه‌اي بين ارامنه با تركيه و آذربايجان مي‌تواند منطقه را درگير بحران بلندمدتي كند.33 البته به عقيده بسياري از كارشناسان مسئله اختلاف تاريخي در قفقاز جنوبي فرضيه‌اي است كه استعمارگران جهت پيشبرد منافع و نفوذ خود عنوان و در روابط بين‌المللي آن را مطرح نمودند. زيرا استعمار در بي‌ثباتي ريشه گرفته و در شرايط بي‌ثباتي توسعه مي‌يابد. چنانچه پس از فروپاشي شوروي سابق بي‌ثباتي و خلاء قدرت در منطقه ايجاد گرديد، كه با تغيير ژئوپلتيك منطقه، بازيگران منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي اين خلاء قدرت را پر نموده و با استفاده از قدرت براي تامين منافع خود در منطقه جايگزين شدند و چون منافع آنها در تعارض همديگر بودند، كشمكشهاي منطقه را به وجود آوردند.

 

ب – تعارضات ژئوپلتيكي و ژئواكونوميكي: قفقاز يكي از مناطق مهم استراتژيك است كه بين درياي سياه و درياي خزر قرار گرفته و نقطه ارتباط قاره اروپا با قاره آسيا مي‌باشد. مردم اين منطقه داراي فرهنگ، نژاد و اديان مختلف بوده و با داشتن ذخاير عظيم هيدروكربني در حدود 710 ميليارد مترمكعب گاز، 15-30 ميليارد بشكه نفت و خطوط ارتباط حمل و نقل و خطوط لوله حمل انرژي حايز اهميت است. همچنين، با قرار گرفتن در ناحيه غربي حوزه خزر كه از اهميت ژئوپلتيكي خاصي برخوردار است همواره داراي ويژگيهاي استراتژيك بوده و با سه قدرت منطقه‌اي يعني روسيه، ايران، تركيه كه از قدرت مانور بيشتري در منطقه برخوردارند مرز مشتركي داشته و محل تلاقي محورهاي ارتباطي شمال اروپا به اقيانوس هند و خاور دور مي‌باشد. اهميت ژئوپلتيك و ژئواكونوميك اين منطقه مورد توجه شركتهاي نفتي و قدرتهاي بزرگ جهاني قرار گرفته از اين رو موفقيت استراتژيك و ژئوپلتيك اين حوزه همراه با منابع طبيعي و قابليتهاي تكنولوژيك آن سبب تمركز محور سياست خارجي ابرقدرتها و قدرتهاي منطقه‌اي در اين حوزه گرديده و منطقه را تقريباً به ساحه نفوذ آمريكا و روسيه مبدل گردانيده است.

 

ج- تعارض منافع قدرتها و چالش منطقه: با اوجگيري و گسترش بحرانهاي منطقه‌اي و محلي نظير بحران افغانستان، كشمير، اويغورستان، تاجيكستان، قره‌باغ، چچن، آبخازيا و غيره تحركات سياسي، حضور نظامي و فعاليتهاي اقتصادي بازيگران درون منطقه‌اي و فرامنطقه‌اي نظير كشورهاي روسيه، ايران، تركيه، چچن، ازبكستان، هند، پاكستان، ژاپن، عربستان سعودي و غيره هر يك بنابر دلايلي در اين حوزه مستقيم و غيرمستقيم در قالب ميانجيگري، گفتمانهاي سياسي، گسترش ناتو، سرمايه‌گذاري اقتصادي و غيره فعال گرديده است.34 حال بر اساس اصل نتيجه‌گيري و تكميل مقاله فهرستي از تعارضات مكاني و برخوردهاي نژادي از قفقاز را به صورت كاملاً مختصر آورده شده تا خواننده بتواند ارزيابي دقيقي از موضوع داشته باشد.

 

■ فهرست تعارضات و برخوردهاي نژادي، ارضي و محلي در منطقه قفقاز

 

توضيح اينكه به خاطر روشن شدن اصل تعارض و برخورد، علائم توضيحي ذيل آورده شده و در متن جهت اختصار فقط حروف انگليسي قيد شده است.

 

A. تغييرات مرزي

 

A1. يك تغيير در وضعيت خط مرزي

 

A2. انتقال يك واحد سياسي – ملي از جمهوري اتحاد شوروي سابق به واحدديگر

 

B. تغييرات در وضعيت واحدهاي ارضي و محلي

 

B1. ايجاد واحدهاي جديد سياسي – ملي

 

B2. استقرار مجدد و اصلاح واحدهاي سياسي – ملي سابق

 

B3. استقرار يا افول در موقعيت واحد سياسي – ملي

 

B4. وحدت دوباره دو يا چند واحد

 

B5. اكتساب مالكيت از طريق يك واحد ارضي و محلي

 

.Cاسكان دوباره گروههاي نژادي

 

C1. اخراج

 

C2. دوباره به تابعيت دولت خود درآمدن

 

شماره نوع رويداد يا طرح پيشنهادي

 

1

B3

ايجاد جمهوري آديغه[2] و تجزيه از ناحيه كراسنودار در روسيه

2

A1

انتقال نواحي ساحلي كراسنودار به منطقه آديغه

3

A1

انتقال بخش جنوبي سوچي عليا[3] به گرجستان

4

B2

اعلام جمهوري كازاك در سرزمين استان خودمختار سابق كوبان[4]

5

B2

پيدايش جمهوري خودمختار چركس[5]

6

B2

پيدايش جمهوري خودمختار كاراچايا[6]

7

B2

اعلاميه جمهوري كاراچايوو – چركسيا[7] و تجزيه‌اش از ناحيه استاوروپل[8]

8

B1

اعلام جمهوري آبازين[9] و تجزيه‌اش به كاراچايوو – چركسيا

 

 

 

9

B1

اعلام يك بخش ارضي – محلي كازاك تحت عنوان زلنچوكسواوروپسكي[10] و انتقال از كاراچايوو – چركسيا به استاوروپل يا ناحيه كراسنودار

10

B2

پيدايش جمهوري كاباردينيا[11] به عنوان يك واحد خودمختار

11

B2

بيانيه جمهوري بالكار[12] - در داخل فدراسيون روسيه

12

B4

ايجاد يك جمهوري تحت عنوان كاباردينو – چركسيا[13]

13

B4

ايجاد جمهوري بالكار – كاراچايوو

14

A1

انتقال بخشي از اوستياي شمالي با شهر «موزدوك»[14] به كاباردينو بالكاريا

15

A1

انتقال بخش شرقي اوستياي شمالي به چچن اينگوش[15]

16

B1 B2

ايجاد جمهوري مستقل اينگوش شمول نواحي شرقي اوستياي شمالي

17

B2

اعلام جمهوري مستقل چچن

18

B2

اعلام خودمختاري منطقه كازاك در ناحيه سانژنسكي[16] چچن اينگوش

19

B4

اعلام يك چركسياي واحد شامل: چركسيا، كاباردا، آديغه و نواحي ساحلي منطقه كراسنودار

20

B4

ايجاد جمهوري گورسكايا[17] شامل: چچن اينگوش، اوستياي شمالي، كاباردا و چركسيا

21

B4

پيدايش كنفدراسيون خلقهاي قفقاز و جدايي از شوروي و گرجستان

22

B2

پيدايش يك جمهوري كازاك در استان خودمختارِ ترك[18] سابق

23

B2

پيدايش استان خودمختار كازاك‌نشين نوگايسكو- ترسكايا[19]

24

B1

پيدايش جمهوري نوگاي[20] در نواحي شرقي منطقه استاوروپل و داغستان[21] شمالي

25

B1

اعلام جمهوري كوميك[22] در داخل روسيه در بخش مركزي فلات داغستان

26

B1

اعلام جمهوري آوار[23] در مركز و بخشهاي غربي جمهوري خودمختار داغستان

27

B1

اعلام جمهوري دارگين[24] در قسمت شرقي داغستان كوهستاني

28

B5 B1

پيدايش يك جمهوري فدراتيو در داغستان

29

B1

پيدايش جمهوري لزگيستان[25] در مرزهاي مشترك ميان داغستان و جمهوري آذربايجان به عنوان بخشي از فدراسيون روسيه يا يك واحد مستقل

30

C1

دوباره به تابعيت دولت خود درآمدنِ اينگوش در ناحيه شهري اوستياي شمالي

31

C1

اخراج و تعارض قزاقها از بخش شانژنسكي واقع در چنچن اينگوش زير فشار ناسيونالسيم چچنها

 

 

 

32

C2

بازگشت چچن- آكين‌ها[26] به داغستان غربي

33

A1

انتقال بخش غربي دلتاي ولگا[27] به كالميكيا[28]

34

A2 B3

تجزيه آبخازيا از گرجستان و انتقالش به روسيه يا انتقال به يك جمهوري مستقل

35

B3

پيدايش جمهوري خودمختار اوستياي جنوبي در داخل گرجستان

36

B3

لغو خودمختاري سرزمين اوستياي جنوبي

37

B4 و‌B3‌و‌A2

تجزيه اوستياي جنوبي از گرجستان، اتحاد دوباره اوستياي جنوبي و اوستياي شمالي كه شامل يك اوستياي واحد در روسيه و يا تأسيس به عنوان يك دولت مستقل

38

B4

لغو خودمختاري منطقه آجار[29]

39

A1

انتقال بخش جنوبي گرجستان (جاواكتيا[30]) به ارمنستان

40

A1

انتقال بخش جنوبي گرجستان به آذربايجان

41

C0

اخراج اوستي‌ها از جنوب اوستيا و جنگ آنها

42

C0

اخراج آوارها از گرجستان

43

C1

بازگشت تركهاي گرجي به سرزمين تاريخي خود در مسختيا[31] در گرجستان

44

A1

انتقال بخش شمال غربي آذربايجان به گرجستان

45

A2 B3

جدايي منطقه قره‌باغ كوهستاني (ناگورنو- قره‌باغ) از آذربايجان و انتقال به ارمنستان با كنترل مستقيم فدراسيون روسيه

46

A2

انتقال قره‌باغ كوهستاني (ناگورنو- قره باغ) به ارمنستان

47

A1 B3

پيدايش جمهوري خودمختار قره‌باغ كوهستاني (ناگورنو- قره‌باغ) كه استان خودمختار قره‌باغ قبلي را شامل مي‌شد و جدايي بخش شوميانووسكي[32] از آذربايجان

48

B2

استقرار مجدد و پيوستگي دوباره بخش شوميانووسكي به آذربايجان

49

B3

لغو منطقه قره‌باغ كوهستاني (ناگورنو- قره‌باغ) به عنوان استان خودمختار

50

B1

پيدايش سرزمين خودمختار تالش[33] در آذربايجان

51

B1

پيدايش سرزمين خودمختار كرد در آذربايجان

52

C0

اخراج ارمنيان از قره‌باغ كوهستاني (ناگورنو قره‌باغ) و جنگ آنها

53

C2

بازگشت ارمني‌ها به بخشهاي مركزي و شمال‌غربي آذربايجان

54

C1

اخراج ارمني‌ها از بخشهاي مرزي غرب جمهوري آذربايجان و جنگ آنها

55

A1

انتقال بخشهاي جنوبي ارمنستان به آذربايجان

56

C2

بازگشت آذربايجاني‌ها به بخشهاي مرزي شمال شرقي ارمنستان

 

 


 

 

■ منابع و مأخذ:

 

1- يوجي، جانفرانكو- تكوين دولت مدرن- ترجمه بهزادباشي- تهران- آگه-1377

 

2- بروجردي، مهرزاد- روشنفكران ايران و غرب- ترجمه جمشيد شيرازي- تهران- فرزان روز-1378

 

3- همان- ص 26 تا ص30

 

4- F. Barth (ed.). Ethnic Groups and Boundaries: The Social Organizatio ofCulture Differences. London and Oslo. Allen & Unwin and Forgalet. 1969.

 

5-P. Brass. Ethnicity and Nationalism: Theory and Experience, London. Sage. 1991.

 

6- C. Geertz, The Interpretation of Culture, New York. Basic Books. 1973.

 

7- N. Glazer and D.P. Moynihan. Ethnicity Theory and Experience. London. Cambridge. Harvard University Press. 3rd ed. 1979

 

8- D. L: Horowitz. Ethnic Groups in Conflict, University of California Press. Berkeley. 1985.

 

9- M. Nash. The Cauldron of Ethnicity in Modem World. University of Chicago Prees. Chicago. 1989.

 

10- J. Rex. Race and Ethnicity. Open University Prees, 1986

 

11- E. Shils. "Primordial, Personal. Sacred and Civil Ties". British Journal of Sociology, 8.2. 1957.130-145

 

12- Lake, David A, and Donald Kothchild (eds). The International Spreald ofEthnic Conflict Fear Diffusion and Escalation, Princeton, Princeton University, Press, 1998.

 

13- Ibid, chap.5.

 

14- Ibid, Chap.3.

 

15- Karen Dawisha and Bruce Parrott, Russia and the New States of Eurasia (New York). Cambridge University Press, 1994), pp. 336-339.

 

16- ب اقتصاد شورهاي مشترك‌المنافع در سه ماهه اول 1996 – اقتصاد خراساي- شماره 166- سال 1375

 

17- EIU: Country Profite 1994-5, p.13.

 

18- EIU: Country Report 3 rd quarter 1993, 4th quarter 1995 and 1994-95.

 

19- Dawish and Parrott, Op. cit., p.147.

 

20- Ibid., p.149.

 

21- Moscow Central Television: First Program and Orbital Network, 24 June 1992, In FBIS-SOV 924 July (1992) p.24.

 

22- در سال 1823 مونروئه رئيس جمهور امريكا طي پيامي به مجلس آمريكا، آمريكاي لاتين را به عنوان حيات خلوت آن كشور معرفي كرد.

 

23- Svetlana Chervonnaya, Conflict in Caucasus, pp. 82-87

 

24- Crane Brinton, The Anatomy of Revolution, revised., (New York: Vantage Books, 1965, 251)

 

25- Chalmers Johnson, Revolution and the Social System, (Stanford, Ca: The Hoover Institute, 1964), pp. 26-57.

 

26- Emile Durkheim, Sucide, A Study in Sociology, Translated by John A. Spaulding and George Simpson. (New York: free press, 1951)

 

27- Leon Trotski, History of the Russian Revolution, 2 Vol. (London: Gollancs, 1937), PXVII.

 

28- سيدحسين سيف‌زاده، «بحران هويت ملي در آسياي مركزي و قفقاز» فصلنامه مطالعات آسياي مركزي و قفقاز،‌ سال دوم، شماره 4، (بهار 1373)

 

29- John Dunn, Modern Revolutions: An Introduction to the Analysis of aPolitical Phenomenon 2nd ed. (Cambridge: Cambridge University Press, 1989), and Thomas H. Green, Comparative Revolutionary Movements: TheSearch for Theory and Justice, (Englewood Cliffs, N.J: Prentice- Hall, 1984), p.90.

 

30- Harold Lasswell, The Structure and Function of Communication inSociety, (New York: University of Illinois Press 1972, p.117.

 

31- غلامرضا هاشمي، «عوامل درون منطقه‌اي تاثيرگذار بر امنيت قفقاز»‌فصلنامه، مطالعات آسياي مركزي و قفقاز، شماره 40، (زمستان 1381)، ص96.

 

32- حسين آباديان، «روايت ايراني جنگهاي ايران و روس». (1380)، ص 148.

 

33- سيدحسين سيف زاده، «قفقاز و تراژدي لاينحل هويت ملي»، فصلنامه مطالعات آسياي مركزي و قفقاز، شماره 27، (پاييز 1378)، ص 87.

 

34- غلامرضا هاشمي، پيشين، ص 98.

 

35- دكومرسينت: مجله ماهانه مسكو.

 

36- مقاله ويژه مجله روسيسكاياگازتا.

 

37- نقشه آشوب و برخوردهاي نژادي در اتحاد شوروي سابق تهيه شده از طرف اداره تحقيقات مرزي بين‌المللي، بولتن مرزي.

 

38- ژئوگرافي انتخابي اتحاد شوروي سابق، برگرفته از جغرافياي سياسي جديد اروپاي شرقي.

 

39- «نكاتي مهم در مورد مسائل ملي»، كامپليت و وركز.

 

40- تركيب ملي خلقها در اتحاد شوروي سابق، قرارداد اتحاد و مكانيزم و چگونگي ارگان و سازمان ارضي- ملي در اتحاد شوروي سابق مجله Territory Briefing

 

41- عصمت اللهي، محمد هاشم- بررسي ساختار اخبار افغانستان در مطبوعات ايران- پاياننامه كارشناسي ارشد- دانشگاه علامه طباطبائي-1374

 

42- كاظم‌زاده، فيروز- روس و انگليس در ايرا ن 1914- 1864- ترجمه دكتر منوچهر اميري- شركت سهامي كتابهاي جيبي-1351

 

43- عظمت، حيات‌خان- راه‌آهن و اقتصاد آسياي مركزي- ويژه‌نامه سمينار هشتم فصلنامه مطالعاتي آسياي مركزي و قفقاز شماره 8-1373

 

44- مجموعه مقالات يازدهمين همايش بين‌المللي آسياي مركزي و قفقاز «امنيت در قفقاز جنوبي» مقاله قفقاز جنوبي و بازتاب تعارضات هويتي – فرهنگي بر بي ثباتي منطقه- نويسنده ميرآقا حق‌جو- افغانستان

 

45- فصلنامه مطالعات راهبردي «ايمان و ايمني» - سال پنجم- شماره اول- بهار 1381- شماره 15 مقاله درآدمي بر پيدايش مسايل قومي در جهان سوم- محمدعلي قاسمي

 

46- فصلنامه فرهنگي و اجتماعي گفتگو شماره 43- مهرماه سال 84

 

معرفي كتاب «قوميت در علوم اجتماعي معاصر» به قلم آقاي مراد شقفي

 

47- فصلنامه مطالعات آسياي مركزي و قفقاز «ايران و روسيه»- سال چهارم، شماره 12- 1374 قسمت برخوردهاي نژادي.... ترجمه آقاي قاسم ملكي

 

 



 


 

Assimilation به فرآيندي اطلاق مي‌شود كه طي آن افرادي كه در محدوده يك سرزمين زندگي مي‌كنند بصورت اجباري يا اختياري خود را با فضاي حاكم هماهنگ كنند. از آنجا كه معادل دقيق اين مفهوم در ترجمه فارسي وجود ندارد،‌ عين واژه در مقاله به كار رفته است.

 

2- Adygey

 

3- Greater Sochi

 

4- Kuban

 

5- Cherkessian Republic

 

6- Karachayevian Republic

 

7- Karachayevo Cheressian Republic

 

8Stavropol -

 

9 Abazis -

 

10Zelenchukso-Urupsky -

 

11Kabardinia -

 

12Balkarian Republic -

 

13Cabardino-Cherkessian Republic -

 

14Mozdok -

 

15ChechenoIngushetia -

 

16 Sunzhensky -

 

17 Gorskaya -

 

18 Terek -

 

19 Nogaisko- Terskaya -

 

20 Nogay -

 

21 Dagestan -

 

22 Kumyk -

 

23 Avar -

 

24Dargin -

 

25Lezghistan -

 

26 Akkin -

 

27Volga Delta -

 

28Kalmykia -

 

29Adzhar -

 

30Dzhavaketia -

 

31Meskhetia -

 

32 Shaumyanovsky -

 

33Talysh -

 
   

ساعت و تاريخ


سخن هفته

مردم شريف اروميه مردمي آگاه و فهيم و با فرهنگ مي باشند و انتشار يكي از اولين روزنامه هاي ايران به نام فرياد در اروميه در حدود 187 سال قبل نشان از اين دارد.

 

نظر سنجی

آخرین خبرها

بازديد سرزده فرماندار اروميه از مطبوعات شهر

مردم شريف اروميه مردمي آگاه و فهيم و با فرهنگ مي باشند و انتشار يكي از اولين روزنامه هاي ايران به نام فرياد در اروميه در حدود 187 سال قبل نشان از اين دارد...

  Details...

فرماندار اروميه:ايجاد درآمدهاي پايدار براي شهرداري ها جهت توسعه شهري ضروری است

با ابلاغ هاي خاص مجموعه هاي حاكميتي ،شهرداري ها با يك مشكل اساسي در مبحث درآمد زايي روبرو شدند و اين مو ضوع آنها را به يك تعامل منفي سوق داد و باعث شد كه شهرداري هاي اكثر شهرها با مشكل درآمدي روبرو شوند...

  Details...



فرماندار اروميه : سرمایه گذاری كلید اصلی توسعه شهری است

دکتر شریف نژاد سرمایه گذاری را مهمترین راهكار كسب درآمد پایدار در شهرها خواند و گفت: این سرمایه گذاری با همراه كردن سرمایه داران حاصل می شود...

  Details...

دريافت فايل

    RSS

     
    AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS AZCMS
    AZCMS AZCMS AZCMS
     
       
     
    AZCMS AZCMS AZCMS
    AZCMS AZCMS AZCMS
       
    AZCMS AZCMS AZCMS